زندگيشو با عشق شروع كرد آخه چندين سال بود در انتظار رسيدن به هم بودند؛ دوستم رو مي‌گم!

با شوق خاصي از زندگيش مي‌گه انگار ديگر آرزويي نداره و لذت رسيدن به هدفاش به اينه كه در كنار شوهرشه.

نگاهش يه گيرايي خاصي داره، زيباست، با يه ظرافت خاص زنونه حرف ميزنه، از هر روشي استفاده مي‌كنه كه هميشه شوهرش راضي و زندگيش جذاب باشه و طعم يكنواختي رو احساس نكنه، به قوله يكي از بچه‌هاي دانشگاه " خوش‌به‌حاله شوهرش واقعا يه زنه همه چيز تمومه"

الان 4 سال از اون وصال رويايي ميگذره و چند روزيه به اين نتيجه رسيده كه ديگه نميتونه.

آخه ميدوني شوهرش دلش درياييه!!! از اون درياهاي بي‌درو‌پيكر كه هر كي دوست داره با يه كم تنازي واردش ميشه، نه اينكه به دوستم علاقه نداشته باشه نــــــــــــــه! دوسش داره چون زيباست، همه چيز تمومه، براش موقعيت اجتماعي خوبي رو رقم زده، همه‌ي فاميل اونو به عنوان زنش ميشناسن، همه‌ي دوستاي متاهليش فقط با اونه كه توي جمع راهش ميدن، تحصيل كرده‌اس، خانواده‌اش ميدونن كه چه زنه خوبي داره و هزار تا دليله ديگه ............... ولي خب ميدوني چرا تنها اون؟ اين همه آدم كه بهش ابراز علاقه ميكنند، آخه اونم بگي نگي يه كم خوشگله، يادش بخير دوستم مي‌‌گفت اون خوشگله منم كه خوشگل خب براي بچه‌مون خوبه.

واقعا هر نعمتي يه ظرفيتي مي‌خواد، مگه دوستِ من زيبا نيست، مگه تا حالا نشده توي اين دوره زمونه‌ي خراب كسي به قول معروف بهش گير بده؟ چند تا موردشو خودم ديدم؛ ولي اينقدر متعهد هست كه براش مهم نباشه و سرش گرم زندگيه خودش باشه ولي شوهرش......

اگه اين كارو دوستم انجام ميداد شوهرش ازش مي‌گذشت؟؟؟

از خدا ميخوام يه سنگ بزرگ بخوره به سره شوهرش كه بفهمه با اين كاراش داره چه گلي رو از دست ميده؛ توي اين روزاي عزيز براش دعا كنيد، دلم نميخواد زندگيشون از هم بپاشه.